آگاه زهر بگو مگوی هم.
هر روز سلام و پرسش و خنده.
هر روز قرار روز آینده.
اکنون دل من شکسته و خسته است.
زیرا یکی از دریچه ها بسته.
نه مهر فسون نه ماه جادو گر
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد
|
ما چون دو دریچه روبرویی هم.
آگاه زهر بگو مگوی هم. هر روز سلام و پرسش و خنده. هر روز قرار روز آینده. اکنون دل من شکسته و خسته است. زیرا یکی از دریچه ها بسته. نه مهر فسون نه ماه جادو گر نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد + نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت
23:29 |
زمانی که به دنیا میای از تو میپرسند که میخواهی یا نه.زمانی که بهع دنیا می آیی نمیتوانی
پدر و مادرت یا کشوری راکه در آن خواهی بود انتخاب کنی .زمانی که به دنیا میای نمیتوانی
بدانی آنها ثرومند هستند یا فقیر یا آن قدر زنده خواهند ماند تا تو آنها راببینی یا نه؟
ولی زندگی اینقدر زیباست که حتی اگر اینها رو هم ندانی باز قشنگ است. + نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت
19:10 |
از تولد +زندگي+مرگ من+زندگي+تو اا پس تنها از اين جاده مگذر + نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت
12:40 |
روزي پس از آنكه ما بر بادها ،امواج جرز و مد و نيروي زمين حاكم شديم نيروي عشق را نيز براي خود مهار خواهيم كرد .آنگاه براي دومين بار در طول تاريخ جهان انسان آتش را كشف خواهد كرد. بر گرفته از كتاب وين داير + نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت
12:33 |
پدر من پيرمردي سفيد پوست بود و مادرم پيرزني سياه پوست
ميگيرم آرزو كرده ام سلامت و نيكبختي مي طلبم.
نميدانم من در كجا چشم از جهان فرو خواهم بست كه نهسفيدم نه سياه. + نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت
12:31 |
غم را ديدم كه پياله پر از غصه سر ميكشيد . صدايش كردم گفتم شيرين است اين طور نيست. با ترشرويي پاسخ داد«تو با اين دخالت ،كسب و كارم را از رونق انداختي ،چگونه ميتوانم از اين پس اندوه را به تو بفروشم در حالي كه ميداني غم موهبت است نه مصيبت. بر گرفته از كتاب وين داير + نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت
12:28 |
مردی که نیروی عشق را سرسری گرفته بود روزی به هنگام عبور از کوچه باریکی .گرفتار عشق شد
عشق؟ -یک جفت چشم خوش نگاه؟ - نه - غلبه احساسات رفیق؟ - نه - موقعیت کوچه؟ - نه مرد با زن سال ها زندگی کرد و ظاهری آرام داشت اما هر وقت از آن کوچه می گذشت دلش میخواست همان روز .همان ساعت. همان عشق اما نه همان زن باشد.
+ نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت
20:24 |
نمي تونم بگذرم از گناهت وقتش دوري کنم از نگاهت بايد برم ،برم يه جاي د يگه اين و چشاي خيس آئينه ميگه کي فکرشو مي کرد توبي وفا بشي تو هم مثل تموم آدما بشي کي فکرشو مي کرد يه روز عزيزم واسه جدايي ازتو اشک بريزم کاش ميدونستم عشق تودو روزه دلم واسه خودم داره ميسوزه مني که باتو همه جوره ساختم عاشقي روبااسم تو شناختم مني که دل پيشت گروگذاشتم بيشترازاين ازت توقع داشتم عشق ما فقط براي اين بود که يه غريبه باتو هم نشين بود حالا ديگه تويي واون غريبه اونم مي فهمه عشق توفر يبه + نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت
13:17 |
+ نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت
20:16 |
یادته بهت می گفتم
عشق من واسه تو مثل لی لی می مونه جای خط هاش همیشه روی قلبم میمونه یادت بهت می گفتم دل من زیر پاته پات یه وقت نره رو خط دل تو" تو دستاته نندازیش اونور خط حالا پات رفته رو خط دیگه فرقی هم نداره اگه حتی دلتم مونده باشه اینور خط دیگه تو بازی باختی حالا نوبت منه خونه ی آخرمه موقع پریدن از جهنمه نه دلم اونور خط نه که پام رفته رو خط ولی با سوختن تو می رسم آخر خط
+ نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت
19:46 |
شیشه ای می شکند...یک نفر می پرسد که چرا شیشه شکست؟؟؟؟
مادر می گوید:شاید این دفع بلاست! یک نفرزمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره رازودشکست.امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست...عابری خنده کنان می آمد...تکهای از آن بر می داشت مرحمی بردل تنگم میشد....اماامشب دیدم ..هیچ کس هیچ نگفت غصه ام رانشنید ...از خودم می پورسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟!؟! دل سخت شکست...اما هیچ کس نگفت و نپرسید ...چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت
15:2 |
سلام
امشب شب قدره همه میگن امشب رو هر چی از خدا بخواهی نمیگه نه خودم تجربه کردم امشب همه چیز از آسمون میباره خودت باید لایقش باشی تا هر چی میخواهی تصاحب کنی
+ نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت
17:44 |
وفا داری را بايد از نيلوفری آموخت که به دور هر شاخه ای میپيچد در آغوشش ميميرد
آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند؟
+ نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت
23:17 |
ماه مبارک رمضان مبارک + نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت
14:7 |
یوسف عزیز مصر ُمردم را از قحطی نجات داد....... امید به زندگی و شاد زندگی کردن را به مردم هدیه داد
خدایا عزیز ما کجاست تا مار ا از قحطی عشق وعاشق شدن نجات بخشد دلهای سوخته از بی وفایی را التیام بخشد.... از محبت و صداقت بگوید....... عشق را در چارچوب قلب معنی کند نه در چارچوب هوس هر چه می گردم به کسی نمی توانم اطمینان کرد در نگاه کسی ُهیچ چیز ینمی توان خواند..... نگاه ها همه از نی نی بی تفاوتی ژوچی پر است انسانها از هیچ چیز خود نم گذرند الا عشق ثروت حقیقی مهربانی در ُدر فقر خود خواهی غرق شده در آغاز سفر به امید رسیدن می رانیم تند تر وتندتر ُغافل از حقیقت هرگز نرسیدن. میرانیم به امید دیرتر رسیدن و نا گهان می رسیم به آخر خط ُخسته وآرزومند با دلی بی آلایش ومالامال از شادمانه زندگی کردن . ای عزیز می دانی هیچ آتشی هیچ نیستانی را آنچنان نسوخت که دل هستی را سوخت. + نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 و ساعت
0:5 |
سلام
یکی از دوستانم میگفت: چرا بعضی ها فکر میکنند که اگر شما سواالی از کسی پرسیدی حتما یه منظور ی داری وقتی ازش میپرسی مثلا اردو چه جور بود اخم میکنه میکنه بعدش با یه حالت عجیب وغریب جوابت میده که یعنی به شما مربوط نیست. چرا بعضی ها فکر میکنند که همه یه چیزی تو سرشون هست مثلا مارمولک تشریف دارند والله بعضی ها اصلا هیچی توی دلشون نیست بعضی ها عقلشون سر زبونشونه یعنی هر چی به فکرشون اومد میزنند درسته عادت بدیه ولی چکارش میشه کرد. انشااله که دوستون خودشو عوض کنه
+ نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت
20:11 |
سلام دوستان هر کی خواست با من در ارتباط باشه به ای دی من یه سر بزنه
boyjonoob_206 و parvaz_ba_roya
+ نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت
14:26 |
به نظر شماخوانندگان منظور شاعر از متن زیر چیست
این متن از رابرت فراست که در کتاب وین دایر گنجانده شده است دو جاده جنگلی از هم جدا می شدند و متاسفانه گذر از هر دو ممکن بود در مقام رهگذر مدتها ایستادم. تا در حد ممکن ببینم این دو در کجا منشعب می شوند آنگاه به راهی دیگر به همان زیبایی نگاه کردم . و شاید بتوان گفت که این راه بهتر بود. زیرا علف با پوشش سبزش منظره دلنشینی را به وجود آورده بود در آن صبح- برگها به طور یکنواخت بر روی هر دو مسیر آرام گرفته بود که نشان می داد هنوز کسی بر روی آن ها قدم نگذاشته است اوه،من اولی را برای روزی دیگر نگه داشتم . گرچه می دانستم که چگونه یه راهی به راهی دیگر منتهی می شود و تردید داشتم که می توانم از آن باز گردم. من با آه و حسرت از این مطلب یاد خواهم کرد. در جایی که قرن ها و فرسنگها با اینجا فاصله دارد: دو جاده جنگلی از هم جدا می شدند،و من .... من جاده ای که کم گذر بود برگزیدم. و تمام تفاوتها ناشی از این انتخاب بود. رابرت فراست robert frost+ نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت
17:11 |
با سلام
ببخشید مدتیه آپ نزاشتم از این به بعد منتظر آپ های من باشید + نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت
21:52 |
+ نوشته شده توسط مصطفی(پسرجنوب) در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت
21:15 |
|
|